تن تو خاك تيره را شد فرش * دل و جان تو تاج و قبهء عرش
صورتى را ، كه جان معنى هست * منجنيق اجل اگر بشكست
4920
مغز او را ز پوست ببيند * باز گشتن بدوست ببيند
اى كه غافل ز حال خود شدهاى * چون بدانجا روى كه آمدهاى
از تو آخر بپرسد ايزد پاك * گويد : اى جرم كردهء ناپاك
كرده بودى به مردمى دعوى * حاصلت كو ز صورت و معنى ؟
روزى اندر سراچهء شاهى * كار ناكرده مزد مىخواهى ؟
4925
هر كه دل در امور سفلى بست * به بلاهاى جاودان پيوست
هر دلى كو هواى دنيا خواست * در تن افزود ، ليك از جان كاست
هر كه در ملك جان امين نبود * خازن نقد ماء و طين نبود
گوهرى پيش مفلسى ننهند * اين بلندى بهر كسى ندهند
عاشقان راست اين مقام ، آرى * عاشقان را سزد چنين كارى
سبب نظم كتاب
4930
جان من چون بعالم دل شد * با صفا جمع گشت و حامل شد
گشت حاصل ز فيض ربانى * در وجودم جنين روحانى
چون محبت بشوق تسويه داد * قابلهء عشق يافت چون مىزاد
ديدمش ، چون ز غيب روى نمود * قرة العين نيك موزون بود
در مهاد هواش پيوسته * بقماط هوس فروبسته
4935
داد پستان فكر من ، به صفا * شير « حولين كاملين » او را
شب و روزش غذا ز اشواقست * گرچه طفلست ، پير عشاقست
صورتش همچو معنيش زيبا * خالى از حشو و صافى از ايطا
هيچ چشمى نديده در خوابش * رخ نديد آفتاب و مهتابش
راه خور از دريچه ناداده * سايهاش بر زمين نيفتاده
4940
ساكن حجرهء امانت بود * در پس پردهء صيانت بود