هيچ طالب به خود درو نرسيد * روى او هم به دو توانى ديد
4850
خاك را نيست ره بعالم پاك * جان مگر هم بجان كند ادراك
در ثنايش كسى كه خاموشست * نيش انديشه در دلش نوشست
گنگ گشتم درو و « ما احصى » * « و ثناء عليه لا احصى »
در تصفيهء نهاد گويد
سر او در سر يقين و گمان * مايهء كفر دان و هم ايمان
حسن او راست آينه عالم * روى او شد وجود و پشت عدم
4855
روى آيينه را چه دارى تار ؟ * نيست آيينه بهر آينهدار
آهن خويش را به آينه ساز * روى آيينه را نگر ز آغاز
زنگ از آيينهء درون بزداى * پس بايوان شاه حسن درآى
همچو آيينه ديده شو همه تن * تا كنى چشم جان به دو روشن
پشت بر خويش كن ، مگر با اوى * شوى ، آيينه خوى ، روى به روى
4860
مثلى گوش كن بديع و غريب : * مثل خورشيد دان تو نور حبيب
دل عاشق چو جرم مه صافى * ذوق پيش آمده بو صافى
ماه را نور بىحساب بود * چون برابر به آفتاب بود
زين صفت هر كه قرب ديد بدوست * ديدهء او دريچهء دل اوست
ديدهاى را كه روشنى نفزود * ز آفتابش نصيب گرمى بود
4865
نور خورشيد در جهان فاشست * گنه از ديدههاى خفا شست
آفتابى چنين ، كه مىتابد * چشم خفاش درنمىيابد
ديدهء ما ، اگرچه بىنورست * دان كه نزديك بين هر دورست
ساكنست او ، مگر تو بشتابى * درنيابد ، مگر تو دريابى
من نيارم شدن بهپاى منى * مگر اين راه را تو قطع كنى
4870
زانكه هرگز به چشم بينايان * زين بيابان نديد كس پايان
چشم ما را تعلق از ليست * نقد بازار ملك لميزليست