تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
5 - 13
اى دل ، سر و كار با كريمست ، مترس * لطفش چو خداييش قديمست ، مترس
4650
از كرده و ناكرده و نيك و بد ما * بىسود و زيانست ، چه بيمست ؟ مترس
5 - 13
اى دل ، قلم نقش معما مىباش * فراش سرا پردهء سودا مىباش
مانندهء پرگار بگرد سر خويش * مىگرد و بطبع پاى برجا مىباش
5 - 13
امشب چو جمال داده‌اى خب مىباش * مه‌طلعت و گل رخ و شكرلب مىباش
اى شب ، چو من از تو روز خود يافته‌ام * تا صبح قيامت بدمد شب مىباش
1 - 4 - 5 - 13 4655
آمد بسر كوى تو مسكين درويش * با چشم پرآب و با دل پارهء ريش
بگذار كه در پاى تو اندازد سر * كو بىرخ خوب تو ندارد سر خويش
1 - 4 - 5 - 13 - 16
در دل همه خار غم شكستيم دريغ ! * وز دست غم عشق نرستيم دريغ !
عمرى به اميد يار برديم بسر * با يار دمى خوش ننشستيم دريغ !
5 - 13
حاشا ! كه كند دل به دگر جا منزل * او را ز رخ كه گردد از عشق خجل « 1 »
4660
گرديده به كس درنگرد عيبى نيست * كو شاهد ديده است و او شاهد دل
1 - 5 - 13
خاك سر كوى آن بت مشكين خال * مىبوسيدم شبى به اميد وصال
پنهان ز رقيب آمد و در گوشم گفت : * مىخور غم ما و خاك بر لب مىمال
1 - 5 - 13 - 16
در كوى خرابات نه نو آمده‌ام * يارى دارم ز بهر او آمده‌ام
گر يار مرا كوزه‌كشى فرمايد * من هم بكشيدن سبو آمده‌ام
هامش
( 1 ) در اصل چنينست و تصحيح آن ممكن نشد