تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
1 - 5 - 13
دربند گره‌گشاى مىبايد بود * ره گم‌شده ، رهنماى مىبايد بود
يك سال و هزار سال مىبايد زيست * يك جاى و هزار جاى مىبايد بود
5 - 13
ما زار كسى ، كز تو گزيرش نبود * جز بندگى تو در ضميرش نبود
4620
بخشاى بر آن كسى ، كه هر شب تا روز * جز آب دو ديده دستگيرش نبود
5 - 13
اى جان من ، از دل خبرت نيست ، چه سود ؟ * در عالم جان رهگذرت نيست ، چه سود ؟
جز حرص و هوا ، كه بر تو غالب شده است * انديشهء چيز دگرت نيست ، چه سود ؟
1 - 5 - 13 - 16
حاشا ! كه دل از خاك درت دور شود * يا جان ز سر كوى تو مهجور شود
اين ديدهء تاريك من آخر روزى * از خاك قدمهاى تو پرنور شود
5 - 13 4625
دل ديدن رويت بدعا مىخواهد * وصلت بتضرع از خدا مىخواهد
هستند شكر لبان درين ملك بسى * ليكن دل ديوانه ترا مىخواهد
1 - 5 - 13
اى از كرمت مصلح و مفسد به اميد * وز رحمت تو ببندگان داده نويد
شد موى سفيد و من رها كرده نيم * در نامهء خود بجاى يك موى سفيد
1 - 5 - 13
يارى كه نكو بخشد و بد بخشايد * گر ناز كند و گر نوازد شايد
4630
روى تو نكوست ، من بدانم خوش‌دل * كز روى نكو بجز نكويى نايد
11
عالم ز لباس شاديم عريان ديد * با ديدهء گريان و دل بريان ديد « 1 »
هر شام ، كه بگذشت مرا غمگين يافت * هر صبح ، كه خنديد مرا گريان ديد
هامش
( 1 ) رجوع كنيد بابيات 4569 و 4570
كليات ( فارسى ) — صفحة 314 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى