تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
4520
مهرى ، كه ترا از تو رهاند ، عشقست * لطفى ، كه ترا به دو رساند ، عشقست
5 - 13
بيمار توام ، روى توام درمانست * جان داروى عاشقان رخ جانانست
بشتاب ، كه جانم بلب آمد بىتو * درياب مرا ، كه بيش نتوان دانست
5 - 13
اين دورهء سالوس ، كه نتوان دانست * مىباش بناموس ، كه نتوان دانست
خاكى شو و كبر را ز خود بيرون كن * پاى همه مىبوس ، كه نتوان دانست
5 - 13 4525
پرسيدم از آن كسى كه برهان دانست : * كان كيست كه او حقيقت جان دانست ؟
بگشاد زبان و گفت : اى آصف راى * اين منطق طيرست ، سليمان دانست
5 - 13
كرديم هر آن حيله كه عقل آن دانست * تا راه توان بوصل جانان دانست
ره مىنبريم و هم طمع مىنبريم * نتوان دانست ، بو كه نتوان دانست
6
چشمم ز غم عشق تو خون بارانست * جان در سر كارت كنم ، اين بار آنست
4530
از دوستى تو بر دلم بارى نيست * محروم شدم ز خدمتت ، بار آنست
5 - 13
اول قدم از عشق سر انداختنست * جان باختنست و با بلا ساختنست
اول اينست و آخرش دانى چيست ؟ * خود را ز خودى خود به پرداختنست
5 - 13
از گلشن جان بىخبرى ، خار اينست * ميلت به طبيعتست ، دشوار اينست
از جهل بدان ، گر تو يكى ده گردى * در هستى حق نيست شوى ، كار اينست
5 - 13 4535
با حكم خدايى ، كه قضايش اينست * مىساز ، دلا ، مگر رضايش اينست
ايزد به كدامين گنهم داد جزا ؟ * توبه ز گناهى ، كه جزايش اينست