تو جانى و چنان دانى كه : جسمى * تو دريايى و پندارى كه جويى
تو بسى در جمله عالم آشكارا * جهان آيينهء تست و تو اويى
4450
نمىدانم چو بحر بيكرانى * چرا پيوسته دربند سبويى ؟
ز بىرنگى ترا چون نيست رنگى * از آن در آرزوى رنگ و بويى
بگرد خود برآ ، يك بار ، آخر * بگرد هر دو عالم چند پويى ؟
مراد خود هم از خود بازيابى * عراقى ، گر به ترك خود بگويى
2
گر از زلف پريشانت صبا برهم زند مويى * برآيد زان پريشانى هزار افغان ز هر سويى
4455
ببوى زلف تو هر دم حيات تازه مىيابم * و گرنه بىتو از عيشم نه رنگى ماند و نه بويى
به ياد سرو بالايت روان در پاى تو ريزم * به بالاى تو گر سروى ببينم بر لب جويى
چو زلفت گر برآرم سر به سودايت ، عجب نبود * چه باشد با كمند شيرگيرى صيد آهويى ؟
ز كويت گر رسد گردى باستقبال برخيزد * ز جان افشانى صاحبدلان گردى ز هر كويى
چنان بنشست نقش دوست در آيينهء چشمم * كه چشمم عكس روى دوست مىبيند ز هر سويى
4460
رقيبان دست گيريدم ، كه باز از نو درافتادم * بدست بىوفايى ، سست پيمانى ، جفاجويى
ملولى ، زود سيرى ، نازنينى ، ناز پروردى * لطيفى همچو گل نازك ولى چون سرو خودرويى
نيارد جستن از بند كمندش هيچ چالاكى * ندارد طاقت دست و كمانش هيچ بازويى
اگرچه هر سر مويم ازو دردى جدا دارد * دل من كم نخواهد كرد از مهرش سر مويى
ز سودا عاشقانش همچو اين گردون چوگان قد * بگرد كوى او سرگشته مىگردند چون گويى
4465
نگيرد سوز مهر جان گدازش در دل هر كس * مگر باشد چو شمع آتش زبانى ، چرب پهلويى
به سوداى نكورويى اگر دل گرميى دارى * تحمل بايدت كردن جواب سرد بدخويى