1 - 5 - 12 - 13 - 16
در كوى تو لوليى ، گدايى * آمد به اميد مرحبايى « 1 »
بر خاك درت گداى مسكين * با آنكه نرفته بود جايى
از دولت لطف تو ، كه عامست * محروم چراست بىنوايى ؟
پيش كه رود ؟ كجا گريزد ؟ * از دست غمت شكسته پايى
4335
مگذار كه بىنصيب ماند * از درگه پادشه گدايى « 2 »
چشمم ز رخ تو چشم دارد * هر دم به مباركى لقايى
جانم ز لب تو مىكند وام * هر لحظه به تازگى بقايى
جستم همه جاى را ، نديدم * جز در دل تنگ جايگايى
بىروى تو هر رخى كه ديدم * ننمود مرا جز ابتدايى
4340
دل در سر زلف هر كه بستم * دادم دل خود به اژدهايى
در بحر فراق غرق گشتم * دستم نگرفت آشنايى
در باديهء بلا بماندم * را هم ننمود رهنمايى
در آينهء جهان نديدم * جز عكس رخت جهاننمايى
خود هر چه بجز تو در جهانست * هست آن چو سراب يا صدايى
4345
فىالجمله نديد ديدهء من * از تيرگى جهان صفايى
اكنون بدر تو آمدم باز * يابم مگر از درت عطايى ؟
در چشم نهادهام كه يابم * از خاك در تو توتيايى
در گلشن عشق تو عراقى * مرغيست كه نيستش نوايى
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
دلى دارم ، چه دل ؟ محنتسرايى * كه در وى خوشدلى را نيست جايى
4350
دل مسكين چرا غمگين نباشد ؟ * كه در عالم نيابد دلربايى
هامش
( 1 ) رجوع كنيد به صحايف 57 - 58 مقدمهء كتاب - در 12 اين غزل دو بار نوشته است
( 2 ) خ ل :مگذار كه بىنصيب ماند * از درگه لطف تو گدايى