تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
تا كى ز غمزه دلها كنى خون ؟ * چند از كرشمه جان را ربايى ؟
چون مىبرى دل ، بارى ، نگهدار * بيچاره‌اى را چند آزمايى ؟
دربند خويشم ، بنگر سوى من * باشد كه يابم از خود رهايى
2 - 5 - 13
اى ربوده دلم به رعنايى * اين چه لطفست و آن چه زيبايى ؟
4280
بيم آنست كز غم عشقت * سر برآرد دلم به شيدايى
از خجالت خجل شود خورشيد * گر تو برقع ز روى بگشايى
زير برقع چو آفتاب منير * اندر ابر لطيف پيدايى
در جمالت لطافتيست كه آن * در نيابد كمال بينايى
منقطع مىشود زبان مرا * پيش وصف رخ تو گويايى
4285
آن ملاحت كه حسن روى تراست * كس نبيند ، مگر كه بنمايى
نيست بىروى تو عراقى را * بيش ازين طاقت شكيبايى
1 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15
بود آيا كه خرامان ز درم باز آيى ؟ * گره از كار فروبستهء ما بگشايى ؟ « 1 »
نظرى كن ، كه بجان آمدم از دلتنگى * گذرى كن ؛ كه خيالى شدم از تنهايى
گفته بودى كه : بيايم ، چو بجان آيى تو * من بجان آمدم ، اينك تو چرا مىنايى ؟
4290
بس كه سوداى سر زلف تو پختم به خيال * عاقبت چون سر زلف تو شدم سودايى
همه عالم به تو مىبينم و اين نيست عجب * به كه بينم ؟ كه تويى چشم مرا بينايى
پيش ازين گر دگرى در دل من مىگنجيد * جز ترا نيست كنون در دل من گنجايى
جز تو اندر نظرم هيچ كسى مىنايد * وين عجب‌تر كه تو خود روى به كس ننمايى
هامش
( 1 ) حافظ فرموده است :بود آيا كه در ميكده‌ها بگشايند * گره از كار فروبستهء ما بگشايند