عيسى نفسى ، كز لب در مرده دمد صد جان * بهر چه برد دلها هر لحظه به دستانى ؟
تا سير نيارد ديد نظارگى رويش * بگماشته از غمزه هر گوشه نگهبانى
از چشم روان كرده بهر دل مشتاقان * از هر نظرى تيرى وز هر مژه پيكانى
4220
از دير برون آمد از خوبى خود سرمست * هر كس كه بديد او را واله شد و حيرانى
شماس چو رويش ديد خورشيدپرستى شد * زاهد هم اگر ديدى رهبان شدى آسانى
ور زانكه به چشم من صوفى رخ او ديدى * خورشيد پرستيدى ، در دير ، چو رهبانى
ياد لب و دندانش بر خاطر من بگذشت * چشمم گهرافشان شد ، طبعم شكرستانى
جان خواستم افشاندن پيش رخ او دل گفت : * خارى چه محل دارد در پيش گلستانى ؟
4225
گر خاك رهش گردم هم پا ننهد بر من * كى پاى نهد ، حاشا ، بر مور سليمانى ؟
زين پس نرود ظلمى بر آدم ازين ديوان * زيرا كه سليمان شد فرمانده ديوانى
نه بس كه عراقى را بينى تو ز نظمتر * در وصف جمال او پرداخته ديوانى
2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
چنانم از هوس لعل شكرستانى * كه مىبرآيدم از غصه هر نفس جانى
اميد بر سر زلفش بخيره مىبندم * چگونه جمع كند خاطر پريشانى ؟
4230
در آن دلى ، كه ندارم ، هميشه مىيابم * ز تير غمزهء تو لحظه لحظه پيكانى
بيا ، كه بىتو دل من خراب آبادست * جهان نمىشود آباد جز به سلطانى
چه جاى تست دلتنگ من ؟ ولى يوسف * گهى بچه فتد و گه ببند و زندانى
چنان كه چشم خمارين تست مست و خراب * بسوى ما نكند التفات چندانى
چو نيست در دل تو ذرهاى مسلمانى * چگونه رحم كند بر دل مسلمانى ؟
4235
زمان زمان كه دلم ياد چهر تو بكند * شود ز عكس جمالت دلم گلستانى
اگرچه چشم عراقى بهر بتى نگرد * بجان تو ، كه ندارد بجز تو جانانى