تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 293

مساهمون:

ص٢٩٣
مرا دانى كه بيمارم ز تيمار * نپرسى هيچ : كاى بيمار چونى ؟
نيارى ياد از من : كاى ز غم زار * درين رنج و غم بسيار چونى ؟
مرا گرچه ز غم جان بر لب آمد * نخواهى گفت : كاى غم‌خوار چونى ؟
تو گرچه بينيم غلتان به خون در * نگويى آخر : اى افگار چونى ؟
سحرگه با خيالت ديده مىگفت : * كه هر شب با من بيدار چونى ؟
4260
خيالت گفت : كآرى نيك زارم * ز بهر تو ، كه هر شب زار چونى ؟
سگ كويت عراقى را نگويد * شبى : كاى يار من ، بىيار چونى ؟
1 - 5 - 7 - 12 - 13 - 15
بيا ، تا بيدلان را زار بينى * روان خستگان افگار بينى
تن درماندگان رنجور يا بى * دل بيچارگان بيمار بينى
بكوى عاشقان خود گذر كن * كه مشتاقان خود را زار بينى
4265
ميان خاك و خون افتاده حيران * ز هر جانب دو صد خونخوار بينى
بسا جان عزيز مستمندان * كه بر خاك در خود خوار بينى
يكى اندر دل زار ضعيفان * نظر كن ، تا غم و تيمار بينى
نبينى هيچ شادى در دل ما * ولى اندوه و غم بسيار بينى
دلا ، با اين همه اميد دربند * كه هم روزى رخ دلدار بينى
4270
چو افتادى ، عراقى ، رو مگردان * اگر خواهى كه روى يار بينى
1 - 5 - 12 - 13 - 15
اى خوش‌تر از جان ، آخر كجايى ؟ * كى روى خوبت با ما نمايى ؟
بىتو چنانم كز جان بجانم * هر سو دوانم ، آخر كجايى ؟
بيمار خود را مىپرس گه‌گه * پيوسته از ما مگزين جدايى
جانا ، چه باشد ؟ گر در همه عمر * گرد دل ما يك دم برآيى
4275