عراقى ، گفتنت سهلست و ليكن فعل مىبايد * و گر تو هم از آنانى به مردن همچنان ميرى
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15
چو برقع از رخ زيباى خود براندازى * بگو نظارگيان را صلاى جانبازى
ز روى خوب نقاب آنگهى براندازى * كه جان جمله جهان ز انتظار بگدازى « 1 »
4010
نقاب روى تو ، جانا ، منم كه چون گويم : * رخ از نقاب برافگن ، مرا براندازى
ز رخ نقاب برانداز ، گو : بسوز جهان * كه شمع روشنى آنگه دهد كه بگدازى
عجبتر آنكه جهان را از تو برون انداخت * به صد زبان و تو با وى هنوز دمسازى
ز نقش روى تو با هيچ كس نشان ندهد * زمان زمان ز رخت نقش ديگر آغازى
رخ تو راز همه عالم آشكارا كرد * بلى ، عجب نبود ز آفتاب غمازى
4015
ز رخ نقاب برانداز و پس تماشا كن * كه عاشقان تو چون مىكنند جانبازى ؟
به تير غمزه چرا خسته مىكنى دلها ؟ * چو چارهء دل بيچارگان نمىسازى
دلم ، كه در سر زلف تو شد ، طمع دارد * ز پاىبوس تو بر گرد نان سرافرازى
اگر تنست و اگر جان ، فداى تست همه * بههيچوجه مرا نيست با تو انبازى
بساز با من مسكين ، كه ساز بزم توام * ز پردهساز نباشد غريب دمسازى
4020
صداى صوت توام ، گرچه زار مىنالم * بدان خوشم كه تو با نالهام همآوازى
از آن خوشست چو نى نالهام به گوش جهان * كه هيچ دم نزنم تا توام بننوازى
بهر چه مىنگرم چون رخ تو مىبينم * بگويم : از همه خوبان بحسن ممتازى
كمال حسن ترا چون نهايتى نبود * چگونه بر رخ زيبات برقع اندازى ؟
هماى عشق عراقى چو بال باز كند * كسى به دو نرسد از بلند پروازى
هامش
( 1 ) در 15 مطلع اين غزل نيست و اين بيت در آغاز غزل آمده است .