ز دوزخ آنگهى ترسم كه جز تو مالكى يابم * بهشت آنگاه خوش باشد كه تو رضوان من باشى
4040
فلك پيشم زمين بوسد ، چو من خاك درت بوسم * ملك پيشم كمر بندد ، چو تو سلطان من باشى
عراقى ، بس عجب نبود كه اندر من بود حيران * چو خود را بنگرى در من ، تو هم حيران من باشى
1 - 2 - 4 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
خوشا دردى ! كه درمانش تو باشى * خوشا راهى ! كه پايانش تو باشى
خوشا چشمى ! كه رخسار تو بيند * خوشا ملكى ! كه سلطانش تو باشى
خوشا آن دل ! كه دلدارش تو گردى * خوشا جانى ! كه جانانش تو باشى
4045
خوشى و خرمى و كامرانى * كسى دارد كه خواهانش تو باشى
چه خوش باشد دل اميدوارى * كه اميد دل و جانش تو باشى !
همه شادى عشرت باشد ، اى دوست * در آن خانه كه مهمانش تو باشى
گل و گلزار خوش آيد كسى را * كه گلزار و گلستانش تو باشى
چه باك آيد ز كس ؟ آن را كه او را * نگهدار و نگهبانش تو باشى
4050
مپرس از كفر و ايمان بيدلى را * كه هم كفر و هم ايمانش تو باشى
مشو پنهان از آن عاشق ، كه پيوست * همه پيدا و پنهانش تو باشى
براى آن به ترك جان بگويد * دل بيچاره ، تا جانش تو باشى
عراقى طالب در دست دايم * ببوى آنكه درمانش تو باشى
1 - 3 - 4 - 5 - 13 - 15 - 16
چه خوش باشد ! كه دلدارم تو باشى * نديم و مونس و يارم تو باشى « 1 »
4055
دل پردرد را درمان تو سازى * شفاى جان بيمارم تو باشى
هامش
( 1 ) رجوع كنيد به صحيفهء 49 مقدمهء كتاب