تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 283

مساهمون:

ص٢٨٣
ز شادى در همه عالم نگنجم * اگر يك‌لحظه غم‌خوارم تو باشى
ندارم مونسى در غار گيتى * بيا ، تا مونس غارم تو باشى
اگرچه سخت دشوارست كارم * شود آسان ، چو در كارم تو باشى
اگر جمله جهانم خصم گردند * نترسم ، چون نگهدارم تو باشى
همىنالم چو بلبل در سحرگاه * ببوى آنكه گلزارم تو باشى
4060
چو گويم وصف حسن ماهرويى * غرض زان زلف و رخسارم تو باشى « 1 »
اگر نام تو گويم ور نگويم * مراد جمله گفتارم تو باشى
از آن دل در تو بندم ، چون عراقى * كه مىخواهم كه دلدارم تو باشى
5 - 12 - 13 - 16
ألا قم ، و اغتنم يوم التلاقى * و در بالكأس و ارفق بالرفاقى
بده جامى و بشكن توبهء من * خلاصم ده ازين زهد نفاقى
4065
مشعشعة اذا اسكرت منها * فلا اضحوا الى يوم التلاقى
از آن باده كه اول دادى ، اى دوست * بده بار دگر ، گر هست باقى
و ان لم يبق فى الدن الحميا * تدارك بالرحيق من الحداقى
مرا باده مده ، بوى خودم ده * كه از بوى تو سرمستيم ، ساقى
اما تسقى كئوس الوصل يوما * الى كم كأس هجران تساق
4070
به وصلت شاد كن جانم ، كزين بيش * ندارد طاقت هجران عراقى
1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
اندوهگنى چرا ؟ عراقى * مانا كه ز جفت خويش طاقى
غمگين مگر از فراق يارى ؟ * شوريده مگر ز اشتياقى ؟
خون‌خور ، كه درين سراى پرغم * با هجر هميشه هم‌وثاقى
هامش
( 1 ) در 16 ازين پس نيست و از نسخه افتاده است .