تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
عراقى را ز غم خان بر لب آمد * چه مىخواهد غمت از دل‌فگارى ؟
1 - 2 - 5 - 12 - 13
نگارا ، از وصال خود مرا تا كى جدا دارى ؟ * چو شادم مىتوانى داشت ، غمگينم چرا دارى ؟
چه دلدارى ؟ كه هر لحظه دلم از غم بجان آرى * چه غم‌خوارى ؟ كه هر ساعت تنم را در بلا دارى
بكام دشمنم دارى و گويى : دوست مىدارم * چگونه دوستى باشد ، كه جانم در عنا دارى ؟
3980
چه دانم ؟ تا چه اجر آرم من مسكين بجاى تو * كه گر گردم هلاك از غم من مسكين ، روا دارى
بكن رحمى كه مسكينم ، ببخشايم كه غمگينم * بميرم گر چنين ، دانم مرا از خود جدا دارى
مرا گويى : مشو غمگين ، كه خوش دارم ترا روزى * چو مىگردم هلاك از غم تو آنگه خوش مرا دارى !
عراقى كيست تا لافد ز عشق تو ؟ كه در هر كو * ميان خاك و خون غلتان چو او صد مبتلا دارى
1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
نمىدانم چه بد كردم ، كه نيكم زار مىدارى ؟ * تنم رنجور مىخواهى ، دلم بيمار مىدارى
3985
ز درد من خبر دارى ، ازينم دير مىپرسى * به زارى كردنم شادى ، از آنم زار مىدارى
دلم را خسته مىدارى ز تير غم ، روا باشد * بدست هجر جانم را چرا افگار مىدارى ؟
چه آزارى ز من خود را ؟ به آزارى نمىارزم * كه باشم ؟ خود كيم ؟ كز من چنين آزار مىدارى ؟
مرا دشمن چه مىدارى ؟ كه نيكت دوست مىدارم * مرا چون يار مىدانى چرا اغيار مىدارى ؟
مرا گويى : مشو غمگين ، كه غم‌خوارت شوم روزى * ندانم آن ، كنون بارى ، مرا غم‌خوار مىدارى