تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
نهى بر جان من منت كه : خواهم داشت تيمارت * 3990 دلم خون شد ز تيمارت ، نكوتيمار مىدارى !
دريغا ! آنكه گه‌گاهى به دردم ياد مىكردى * عزيزم داشتى اول ، به آخر خوار مىدارى
به دردى قانعم از تو ، به دشنامى شدم راضى * درين هم ياريم ندهى ، چگونه يار مىدارى ؟
درين همياريم ندهى ، به دشنامى عزيزم كن * به دردى قانعم از تو ، چگونه يار مىدارى ؟ « 1 »
بهر رويى كه بتوانم من از تو رو نگردانم * اگر بر تخت بنشانى و گر بر دار مىدارى
به تو هر كس كه فخر آرد ، ندارى عار ازو ، دانم * عراقى نيك بدنامست ، ازآن‌رو عار مىدارى
3995 5 - 12 - 13 - 15 - 16
چه خوش باشد ، دلا ، كز عشق يار مهربان ميرى * شراب شوق او در كام و نامش در زبان ميرى
چو با تو شاد بنشيند ز هر چت هست برخيزى * چو از رخ پرده برگيرد به پيشش شادمان ميرى
چو عمر جاودان خواهى به روى او برافشان جان * بقاى سرمدى يا بى چو پيشش جان‌فشان ميرى
بمعنى زيستن باشد كه نزد دوست جان بازى * حقيقت مردن آن باشد كه دور از دوستان ميرى
در آن لحظه كه بنمايد جمال خود عجب نبود * كه از حسرت سرانگشت تعجب در دهان ميرى
4000
ببينى عاشقانش را كه چون در خاك و خون خسبند ؟ * تو نيز از عاشقى بايد اندر خون چنان ميرى
اگر تو زندگى خواهى دل از جان و جهان بگسل * نيابى زندگى تا تو ز بهر اين و آن ميرى
مقام تو وراى عرش و از دون همتى خواهى * كه چون دونان درين عالم ز بهر يك دونان ميرى
به نوعى زندگانى كن كه راحت يا بى از مردن * ببين چون مىزيى امروز ، فردا آن چنان ميرى
اگر مشتاق جانانى چو مردى زيستى جاويد * و گر عشقى دگر دارى ندانم تا چسان ميرى ؟
4005
به دو گر زنده‌اى ، يا بى ز مرگ آسايش كلى * و گر زنده به جانى تو ، ضرورت جان كنان ميرى
هامش
( 1 ) پيداست كه اين بيت نسخه بدل بيت پيش ازينست