تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
چون ننالم از جفاى ناكسان ؟ * كين همه بيداد ازيشان مىكشم
تا نبايد ديدنم روى رقيب * هر نفس سر در گريبان مىكشم
با خيال دوست همدم مىشوم * وز لب او آب حيوان مىكشم
تن چو سوزن كرده‌ام ، تا روز و شب * مهر او در رشتهء جان مىكشم
نازنينا ، ناز كن بر جان من * ناز تو چندان كه بتوان مىكشم
3205
از تو چيزى ديده‌ام ناگفتنى * وين‌همه محنت پى آن مىكشم
2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
اى راحت روانم ، دور از تو ناتوانم * بارى ، بيا ، كه جان را در پاى تو فشانم « 1 »
اين هم روا ندارم كآيى براى جانى * بگذار تا برآيد در آرزوت جانم
بگذار تا بميرم در آرزوى رويت * بىروى خوبت آخر تا چند زنده مانم ؟
دارم بسى شكايت چون نشنوى چه گويم ؟ * بيهوده قصهء خود در پيش تو چه خوانم ؟
3210
گيرم كه من نگويم لطف تو خود نگويد : * كين خسته چند نالد هر شب بر آستانم ؟
اى بخت خفته ، برخيز ، تا حال من ببينى * وى عمر رفته ، بازآ ، تا بشنوى فغانم
اى دوست گاه‌گاهى مىكن به من نگاهى * آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم
بر من هماى وصلت سايه از آن نيفگند * كز محنت فراقت پوسيده استخوانم
اين طرفه‌تر كه : دايم تو با منى و من باز * چون سايه در پى تو گرد جهان دوانم
3215
كس ديد تشنه‌اى را غرقه در آب حيوان * جانش بلب رسيده از تشنگى ؟ من آنم
زان دم كه دور ماندم از درگهت نگفتى : * كآخر شكسته‌اى بد ، روزى بر آستانم
هرگز نگفتى ، اى جان : كان خسته را بپرسم * وز محنت فراقش يك لحظه وارهانم
اكنون سزد ، نگارا ، گر حال من بپرسى * يادم كنى ، كه اين دم دور از تو ناتوانم
بر دست باد كويت بوى خودم فرستى * تا بوى جان‌فزايت زنده كند روانم
3220
بارى ، عراقى اين دم بس ناخوشست و درهم * حال دلش دگر دم ، تا چون شود ، چه دانم ؟ « 2 »
هامش
( 1 ) در 12 اين غزل دو بار نوشته شده است ( 2 ) در 15 بجاى اين مقطع مقطع غزل بعد نوشته شده است .