تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
مرا خوش دار ، چون خود را بفتراك تو بربستم * ميازار از من بيدل ، كه در پايت سر افكندم « 1 »
ز لفظ دلرباى تو به يك گفتار خشنودم * ز وصل جانفزاى تو به يك ديدار خرسندم « 2 »
وصالت ، اى ز جان خوش‌تر ، بيابم عاقبت روزى * و ليك ار زنده بگذارد فراقت روزكى چندم « 2 »
وطن‌گاه دل خود را بجز روى تو نگزينم * تماشاگاه جسم و جان بجز روى تو نپسندم « 2 »
3130
ز هستى عراقى هست بر پاى دلم بندى * جمال خوب خود بنما ، گشادى ده ازين بندم « 2 »
6
در ملك لايزالى ديدم من آنچه ديدم * از خود شدم مبرا ، وانگه به خود رسيدم
در خلوتى كه ما را با دوست بود آنجا * گفتم به بىزبانى ، بىگوش هم شنيدم
خورشيد وحدت اينك از مشرق وجودم * طالع شدست ، از آن من چون ذره ناپديدم
بارى ، درى كه هرگز بر كس نشد گشاده * سر ازل مرا داد ، از لطف خود ، كليدم
3135
چون محو گشتم از خود همراه من عراقى * بر آشيان وحدت بىبال و پر پريدم
1 - 5 - 12 - 13
در حسن رخ خوبان پيدا همه او ديدم * در چشم نكورويان زيبا همه او ديدم
در ديدهء هر عاشق او بود همه لايق * وندر نظر وامق عذرا همه او ديدم
دلدار دل‌افگاران غم‌خوار جگرخواران * يارى ده بىياران ، هرجا همه او ديدم
مطلوب دل در هم او يافتم از عالم * مقصود من پرغم ز اشيا همه او ديدم
3140
ديدم همه پيش و پس ، جز دوست نديدم كس * او بود ، همه او ، بس ، تنها همه او ديدم
هامش
( 1 ) تكرار دو بيت غزل پيش اما مصرعهاى آخر پيش و پس شده و پيداست اين نسخه درست‌ترست ( 2 ) تكرار بيت غزل پيش .