مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افگند * بماندم عاجز و مضطر ، شبت خوش باد من رفتم
3085
بماندم واله و حيران ميان خاك و خون غلتان * دو لب خشك و دو ديده تر ، شبت خوش باد من رفتم
منم امروز بيچاره ، ز خان و مانم آواره * نه دل در دست و نه دلبر ، شبت خوش باد من رفتم
مرا گويى كه : اى عاشق ، نهاى وصل مرا لايق * ترا چون نيستم درخور ، شبت خوش باد من رفتم
همىگفتم كه : ناگاهى ، بميرم در غم عشقت * نكردى گفت من باور ، شبت خوش باد من رفتم
عراقى مىسپارد جان و مىگويد ز درد دل : * كجايى ؟ اى ز جان خوشتر ، شبت خوش باد من رفتم
5 - 12 - 13 3090
من باز ره خانهء خمار گرفتم * ترك ورع و زهد بهيكبار گرفتم « 1 »
سجاده و تسبيح به يك سوى فگندم * بر كف مى چون رنگ رخ يار گرفتم
كارم همه با جام مى و شاهد و شمعست * ترك دل و دين بهر چنين كار گرفتم
شمعم رخ يارست و شرابم لب دلدار * پيمانه همان لب كه بهنجار گرفتم
چشم خوش ساقى دل و دين برد ز دستم * وين فايده زان نرگس بيمار گرفتم
3095
پيوسته چنين مىزده و مست و خرابم * تا عادت چشم خوش خونخوار گرفتم
شيرينلب ساقى چو مى و نقل فروريخت * بس كام كزان لعل شكربار گرفتم
چون مست شدم خواستم از پاى درآمد * حالى سر زلف بت عيار گرفتم
آويختم اندر سر آن زلف پريشان * اين شيفتگى بين كه دم مار گرفتم
گفتى : كم سوداى سر زلف بتان گير ، * چندين چه نصيحت كنى ؟ انگار گرفتم
هامش
( 1 ) در 5 و 13 رديف اين غزل « گرفتيم » نوشته شده و همه جا ضمير و فعل جمع آمده است .