تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
1 - 4 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
مبند ، اى دل ، بجز در يار خود دل * اميد از هر كه دارى جمله بگسل
ز منزلگاه دونان رخت بربند * وراى هر دو عالم جوى منزل
2945
برون كن از درون سوداى گيتى * ازين سودا بجز سودا چه حاصل ؟
منه دل بر چنين محنت‌سرايى * كه هرگز زو نيابى راحت دل
دل از جان و جهان بردار كلى * نخست آنگه قدم زن در مراحل
كه راهى بس خطرناكست و تاريك * كه كارى سخت دشوارست و مشكل
نمىبينى چو روى دوست ، بارى * حجابى پيش روى خود فروهل
2950
ز شوق او تپان مىباش پيوست * ميان خاك و خون ، چون مرغ بسمل
چو روى حق نبينى ديده بر دوز * نبايد ديد ، بارى ، روى باطل
تو هم بربند بار خود از آنجا * كه همراهانت بربستند محمل
قدم بر فرق عالم نه ، عراقى ، * نمانى تا درينجا پاى در گل
5 - 12 - 13
خوش‌تر از خلد برين آراستند ايوان دل * تا به شادى مجلس آرايد درو سلطان دل
2955
هم ز حسن خود پديد آرد بهشت‌آباد جان * هم به روى خود برآرايد نگارستان دل
در سراى دل چو سلطان حقيقت بار داد * صف زدند ارواح عالم گرد شادروان دل
جسم چبود ؟ پرده‌اى پرنقش بر درگاه جان * جان چه باشد ؟ پرده‌دارى بر در جانان دل
عقل هر دم نامه‌اى ديگر نويسد نزد جان * تا بود فرمان‌نويسى بر در ديوان دل
مرغ همت برتر از فردوس اعلى زان پرد * تا مگر يابد نسيم روضهء رضوان دل
2960
حسن بىپايان دل گرد جهان ظاهر شود * هر كرا چشمى بود باشد چو جان حيران دل
خضر جان گرد سرا بستان دل گردد مدام * تا خورد آب حيات از چشمهء حيوان دل
سر برآر از جيب وحدت ، تا ببينى آشكار * صدرهء نه توى عالم كوته از دامان دل
ظاهر و باطن نگه كن ، اول و آخر ببين * تا ترا روشن شود كز چيست چاراركان دل ؟