چو آفتاب بهر ذره مىنمايد رخ * وليك چشم عراقى نمىكند ادراك
1 - 12 - 15
بيا ، كه خانهء دل پاك كردم از خاشاك * درين خرابه تو خود كى قدم نهى ؟ حاشاك « 1 »
2890
هزار دل كنى از غم خراب و ننديشى * هزار جان بلب آرى ، ز كس ندارى باك
كدام دل كه ز جور تو دست بر سر نيست ؟ * كدام جان كه نكرد از جفات بر سر خاك ؟
دلم ، كه خون جگر مىخورد ز دست غمت ، * در انتظار تو صد زهر خورده بىترياك
كنون كه جان بلب آمد مپيچ در كارم * مكن ، كه كار من از تو بماند در پيچاك
نه هيچ كيسه برى همچو طرهات طرار * نه هيچ راهزنى همچو غمزهات چالاك
2895
به طره صيد كنى صد هزار دل هر دم * به غمزه بيش كشى هر نفس دو صد غمناك
دل عراقى مسكين ، كه صيد لاغرتست * چو مى كشيش ميفگن ، ببند بر فتراك « 1 »
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15
دلى ، كه آتش عشق تواش بسوزد پاك * ز بيم آتش دوزخ چرا بود غمناك ؟
ببوى آنكه در آتش نهد قدم روزى * هزار سال در آتش قدم زند بىباك
گرت بيافت در آتش كجا رود به بهشت ؟ * و گر چشد ز كفت زهر ، كى خورد ترياك ؟
2900
مرا ، كه نيست ازين آتشم مگر دودى ؟ * فروگرفت زمين دلم خس و خاشاك
كجاست آتش شوقت كه در دل آويزد ؟ * چنان كه بر گذرد شعلهء دلم ز افلاك
ز شوق در دل من آتشى چنان افروز * كه هر چه غير تو باشد بسوزد آن را پاك
اگر بسوخت ، عراقى ، دل تو زين آتش * ببار آب ز چشم و بريز بر سر خاك
5 - 13 - 15
گر آفتاب رخت سايه افگند بر خاك * زمينيان همه دامن كشند بر افلاك
2905
به من نگر ، كه به من ظاهرست حسن رخت * شعاع خور ننمايد ، اگر نباشد خاك
هامش
( 1 ) تكرار بيت غزل پيش