1 - 5 - 12 - 13 - 15
اين دم منم كه بيدل و بىيار ماندهام * در محنت و بلا چه گرفتار ماندهام ؟
با اهل مدرسه چو باقرار نامدم * با اهل مصطبه چه بانكار ماندهام ؟
3010
در صومعه چو مرد مناجات نيستم * در ميكده ز بهر چه هشيار ماندهام ؟
در كعبه چونكه نيست مرا جاى ، لاجرم * قلاشوار بر در خمار ماندهام
ساقى ، بيار درد وز درد تو يكزمان * بازم رهان ، كه باغم و تيمار ماندهام
در كار شو كنون ، غم كارم بخور ، كه من * از كار هر دو عالم بىكار ماندهام
كارى بكن ، كه كار عراقى ز دست رفت * در كار او ببين كه : چه غم خوار ماندهام
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16 3015
ياران ، غمم خوريد ، كه غمخوار ماندهام * در دست هجر يار گرفتار ماندهام
يارى دهيد ، كز در او دور گشتهام * رحمى كنيد ، كز غم او زار ماندهام
ياران من ز باديه آسان گذشتهاند * من بىرفيق در ره دشوار ماندهام
در راه باز ماندهام ، ار يار ديدمى * با او بگفتمى كه : من از يار ماندهام
دستم بگير ، كز غمت افتادهام ز پاى * كارم كنون بساز ، كه از كار ماندهام
3020
وقتست اگر بلطف دمى دست گيريم * كندر چه فراق نگونسار ماندهام
ور درخور وصال نيم مرهمى فرست * از درد خويشتن ، كه دلافگار ماندهام
دردت چو مىدهد دل بيمار را شفا * من بر اميد درد تو بيمار ماندهام
بيمار پرسش از تو نيايد ، به درد گو : * تا باز پرسيدم ، كه جگرخوار ماندهام
مانا كه بر در تو عراقى عزيز نيست * كز صحبتش هميشه چنين خوار ماندهام
1 - 5 - 7 - 13 - 15 - 16 3025
ساقى ، چو نمىدهى شرابم * خونابه بده بجاى آبم
خون شد جگرم ، شراب درده * تا كى دهى از جگر كبابم ؟
دردى غمم مده ، كه من خود * از درد فراق تو خرابم