تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
دل من آينهء تست ، پاك مىدارش * كه روى پاك نمايد ، بود چو آينه پاك
لب تو بر لب من نه ، بيار و بوسه بده * چو جان من بلب آمد چه مىكنم ترياك ؟
به تير غمزه مرا مىزنى و مىترسم * كه بر تو آيد تيرى كه مىزنى بىباك
براى صورت خود سوى من نگاه كنى * براى آنكه به من حسن خود كنى ادراك
مرا به زيور هستى خود بيارايى * و گرنه سوى عدم كى نظر كنى ؟ حاشاك
2910
اگر نبودى بر من لباس هستى تو * ز بىنيازى تو كردمى گريبان چاك
مده ز دست به يك‌بارگى عراقى را * كف تو نيست محيطى كه رد كند خاشاك
1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
تنگ آمدم از وجود خود ، تنگ * اى مرگ ، بسوى من كن آهنگ
بازم خر ازين غم فراوان * فرياد رسم ازين دل تنگ
تا چند آخر اميد يابيم ؟ * تا كى به اميد بوى يا رنگ ؟
2915
كى بو كه ز خود خلاص يابم * فارغ گردم ز نام و از ننگ ؟
افتادم در خلاب محنت * افتان‌خيزان ، چو لاشهء لنگ
گر بر در دوست راه جويم * يك گام شود هزار فرسنگ
ور جانب خود كنم نگاهى * در ديدهء من فتد دو صد سنگ
ور در ره راستى روم راست * چون در نگرم ، روم چو خرچنگ
2920
ور زانكه بسوى گل برم دست * آيد همه زخم خار در چنگ
دارم گلها ، ولى نه از دوست * از دشمن پرفسون و نيرنگ
با دوست مرا هميشه صلحست * با خود بود ، ار بود مرا جنگ
اين جمله شكايت از عراقيست * كو بر تن خود نگشت سرهنگ