تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
جور دلدار و جفاى روزگار * مىكشد هر يك دگرسانم ، دريغ
گرچه خندم گاه‌گاهى همچو شمع * در ميان خنده گريانم ، دريغ
صبح وصل او نشد روشن هنوز * در شب تاريك هجرانم ، دريغ
2870
كار من نايد فراهم ، تا بود * درهم اين حال پريشانم ، دريغ
نيست اميد بهى از بخت من * تا كى از دست تو درمانم ؟ دريغ
لاجرم خون خور ، عراقى ، دم‌به‌دم * چون نكردى هيچ فرمانم ، دريغ
5 - 13
حبذا عشق و حبذا عشاق * حبذا ذكر دوست را عشاق
حبذا آن زمان كه پردهء عشق * بى خود از سر كنند با عشاق
2875
نبرند از وفا طمع هرگز * نگريزند از جفا عشاق
خوش‌بلاييست عشق ، از آن دارند * دل و جان را درين بلا عشاق
آفتاب جمال او ديدند * نور دادند از آن ضيا عشاق
داده‌اند اندرين هوس جانها * چون سكندر در آن هوا عشاق
بگشادند در سراى وجود * درى از عالم صفا عشاق
2880
اى عراقى ، چو تو نمىدانند * اين چنين درد را دوا عشاق
1 - 2 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
بيا ، كه خانهء دل پاك كردم از خاشاك * درين خرابه تو خود كى قدم نهى ؟ حاشاك
بلطف صيد كنى صد هزار دل هر دم * ولى نگاه ندارى تو خود دل غمناك
كدام دل كه به خون در نمىكشد دامن ؟ * كدام جان كه نكرد از غمت گريبان چاك ؟
دل مرا ، كه بهر حال صيد لاغر تست * چو مىكشيش ، ميفگن ، ببند بر فتراك
2885
كنون اگر نرسى ، كى رسى به فريادم ؟ * مرا كه جان بلب آمد كجا برم ترياك ؟
دلم كه آينه‌اى شد ، چرا نمىتابد * درو رخ تو ؟ همانا كه نيست آينه پاك