تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
2 - 10
نرسد بهر زبانى سخن دهان تنگش * نه بهر كسى نمايد رخ خوب لاله‌رنگش
لب لعل او نبوسد ، بمراد ، جز لب او * رخ خوب او نبيند بجز از دو چشم شنگش
لب من رسيدى آخر ز لبش بكام روزى * شدى ار پديد وقتى اثر از دهان تنگش
2830
به من ار خدنگ غمزه فگند چه باك ؟ ليكن * سپرش تنست ، ترسم كه به دو رسد خدنگش
چو مرا نماند رنگى همه رنگ او گرفتم * كه جهان مسخرم شد چو برآمدم به رنگش
منم آفتاب از دل ، كه ز سنگ لعل سازم * منم آبگينه آخر ، كه كند خراب سنگش
ز ميان ما عراقى چو برون فتاد ، حالى * پس ازين نمانده ما را سر آشتى و جنگش
5 - 13
صلاى عشق ، كه ساقى ز لعل خندانش * شراب و نقل فروريخته به مستانش
2835
بيا ، كه بزم طرب ساخت ، خوان عشق نهاد * براى ما لب نوشين شكرافشانش
تبسم لب ساقى خوشست و خوش‌تر از آن * خرابيى كه كند باز چشم فتانش
به يك كرشمه چنان مست كرد جان مرا * كه در بهشت نيارد به هوش رضوانش
خوشا شراب و خوشا ساقى و خوشا بزمى * كه غمزهء خوش ساقى بود خمستانش !
ازين شراب كه يك قطره بيش نيست كه تو * گهى حيات جهان خوانى و گهى جانش
2840
ز عكس ساغر آن پرتويست اين كه تو باز * هميشه نام نهى آفتاب تابانش
ازين شراب اگر خضر يافتى قدحى * خود التفات نبودى به آب حيوانش
نگشت مست بجز غمزهء خوش ساقى * از آن شراب كه درداد لعل خندانش
نبود نيز بجز عكس روى او در جام * نظارگى ، كه بود همنشين و همخوانش
نظارگى به من و هم به من هويدا شد * كمال او ، كه به من ظاهرست برهانش
2845
عجب مدار كه : چشمش به من نگاه كند * براى آنكه منم در وجود انسانش
نگاه ، كرد به من ، ديد صورت خود را * شد آشكار ز آيينه راز پنهانش
عجب ، چرا به عراقى سپرد امانت را ؟ * نبود در همه عالم كسى نگهبانش