تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
1 - 2 - 3 - 10 - 12 - 15 - 16
تماشا مىكند هر دم دلم در باغ رخسارش * بكام دل همىنوشد مى لعل شكربارش
دلى دارم ، مسلمانان ، چو زلف يار سودايى * همه دربند آن باشد كه گردد گرد رخسارش
2815
چه خوش باشد دل آن لحظه ! كه در باغ جمال او * گهى گل چيند از رويش ، گهى شكر ز گفتارش
گهى در پاى او غلتان چو زلف بىقرار او * گه از خال لبش سرمست همچون چشم خونخوارش
از آن خوش‌تر تماشايى تواند بود در عالم * كه بيند ديدهء عاشق به خلوت روى دلدارش ؟
چنان سرمست شد جانم ز جام عشق جانانم * كه تا روز قيامت هم نخواهى يافت هشيارش
بهار و باغ و گلزار عراقى روى جانانست * ز صد خلد برين خوش‌تر بهار و باغ و گلزارش
1 - 2 - 5 - 10 - 12 - 13 - 15 2820
بكشم به ناز روزى سر زلف مشك رنگش * ندهم ز دست اين بار ، اگر آورم به چنگش
سر زلف او بگيرم ، لب لعل او ببوسم * بمراد ، اگر نترسم ز دو چشم شوخ شنگش
سخن دهان تنگش بود ارچه خوش ، و ليكن * نرسد بهر زبانى سخن دهان تنگش
چو نبات مىگدازم ، همه شب ، در آب ديده * به اميد آنكه يابم شكر از دهان تنگش
بروم ، ز چشم مستش نظرى تمام گيرم * كه بدان نظر ببينم رخ خوب لاله‌رنگش
2825
چو كمان ابروانش فگند خدنگ غمزه * چه كنم كه جان نسازم سپر از پى خدنگش ؟
ز لبش عتاب ، يا رب ، چه خوشست ! صلح او خود * بنگر چگونه باشد ؟ چو چنين خوشست جنگش
دلم آينه است و در وى رخ او نمىنمايد * نفسى بزن ، عراقى ، بزدا به ناله زنگش
كليات ( فارسى ) — صفحة 216 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى