بنشان ، اى عراقى ، آتش خويش * پس چراغى ز عشق ما افروز
1 - 2 - 3 - 5 - 12 - 13
ساقى ، ز شكر خنده شراب طربانگيز * در ده ، كه بجان آمدم از توبه و پرهيز
در بزم ز رخسار دو صد شمع برافروز * وز لعل شكر بار مى و نقل فروريز
هر ساعتى از غمزه فريبى دگر آغاز * هر دم ز كرشمه شر و شورى دگر انگيز
آن دل كه به رخسار تو دزديده نظر كرد * او را بسر زلف نگونسار درآويز
2800
و آن جان كه به دام سر زلف تو درافتاد * قيدش كن و بسپار بدان غمزهء خونريز
در شهر ز عشق تو بسى فتنه و غوغاست * از خانه برون آ ، بنشان شور شغب خيز
چون طينت من از مى مهر تو سرشتند * كى توبه كنم از مى ناب طربانگيز ؟
اى فتنه ، كه آموخت ترا كز رخ چون ماه * بفريب دل اهل جهان ناگه و بگريز ؟
خواهى كه بيابى دل گمكرده ، عراقى ؟ * خاك در ميخانه بغربال فروبيز
2805 1 - 2 - 5 - 12 - 13
در بزم قلندران قلاش * بنشين و شراب نوش و خوش باش
تا ذوق مى و خمار يا بى * بايد كه شوى تو نيز قلاش
در صومعه چند خودپرستى ؟ * رو بادهپرست شو چو او باش
در جام جهاننماى مى بين * سر دو جهان ، ولى مكن فاش
ور خود نظرى كنى بساقى * سرمست شوى ز چشم رعناش
2810
جز نقش نگار هر چه بينى * از لوح ضمير پاك بخراش
باشد كه ببينى ، اى عراقى ، * در نقش وجود خويش نقاش