1 - 4 - 5 - 12 - 13 - 15 2450
هر كه او دعوى مستى مىكند * آشكارا بتپرستى مىكند
هستى آن را مىسزد كز نيستى * هر نفس صد گونه هستى مىكند
هركه از خاك درش رفعت نيافت * لاجرم سر سوى پستى مىكند
دل كه خورد از جام عشقش جرعهاى * بىخبر شد ، شور و مستى مىكند
دل چو خواهم باختن در پاى او * جان ز شوقش پيش دستى مىكند
2455
چند گويى كو جفا تا كى كند ؟ * اى عراقى ، تا تو هستى مىكند
1 - 15
بخرابات شدم دوش مرا بار نبود * مىزدم نعره و فرياد ز من كس نشنود
يا نبد هيچ كس از بادهفروشان بيدار * يا خود از هيچ كسى هيچ كسم در نگشود
چونكه يك نيم ز شب يا كم يا بيش برفت * رندى از غرفه برون كرد سر و رخ بنمود
گفت : خيرست ، درين وقت تو ديوانه شدى * نغز پرداختى آخر تو نگويى كه چه بود ؟
2460
گفتمش : در بگشا ، گفت : برو ، هرزه مگوى * تا درين وقت ز بهر چو تويى در كه گشود ؟
اين نه مسجد كه بهر لحظه درش بگشايم * تا تو اندر دوى ، اندر صف پيش آيى زود
اين خرابات مغانست و درو زنده دلان * شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود
زر و سر را نبود هيچ درين بقعه محل * سودشان جمله زيانست و زيانشان همه سود
سر كوشان عرفاتست و سراشان كعبه * عاشقان همچو خليلند و رقيبان نمرود « 1 »
2465
اى عراقى ، چه زنى حلقه برين در شب و روز ؟ * زين همه آتش خود هيچ نبينى جز دود
1 - 2 - 12 - 16
هر كه دربند زلف يار بود * در جهانش كجا قرار بود ؟
وانكه چيند گلى ز باغ رخش * در دلش بس كه خار خار بود
وانكه ياد لبش كند روزى * تا قيامت در آن خمار بود
هامش
( 1 ) در 1 اين بيت نيست و در 15 به خط ديگر در حاشيه افزوده شده است