تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
ندانم با تو يك دم چون توان بود ؟ * كه صد ديوت نگهبان آفريدند
دمادم چند نوشم درد دردت ؟ * مرا خود مست و حيران آفريدند
ز عشق تو عراقى را دمى هست * كزان دم روى انسان آفريدند
1
اگر شكسته‌دلانت هزار جان دارند * به خدمت تو كمر بسته بر ميان دارند
2415
شدند حلقه به گوش ترا چو حلقه به گوش * چه خوش‌دلند كه مثل تو دل‌ستان دارند
كسان كه وصل تو يك دم بنقد يافته‌اند * ازين طلب طرب و عيش جاودان دارند
چو بگذرى بتعجب تو ماهروى به راه * چو ماه ماهر خان دست بر دهان دارند
خرد از آن زره زلف تو پناه گرفت * كه چشم و ابروى تو تير در كمان دارند
مجاهدان رهت تا عنايت تو بود * چه بيم و باك بعالم ازين و آن دارند ؟
2420
ز آب ديده و تاب دلست غمازى * و گرنه راز تو بيچارگان نهان دارند
غلام غمزهء بيمارتم كه از هوسش * چه تن درستان خود را كه ناتوان دارند !
اگر كسى به شكايت بود ز دلبر خويش * ز تو عراقى و دل شكر بىكران دارند
1 - 2 - 4 - 12
چو چشم مست تو آغاز كبر و ناز كند * بسا كه بر دلم از غمزه تركتاز كند
مرا مكش ، كه نياز منت به كار آيد * چو من نمانم حسن تو با كه ناز كند ؟
2425
مرا بدست سر زلف خويش بازمده * اگرچه همچو خودم زود سرفراز كند
منم چو مردم چشمت ، به من نگاهى كن * كه اهل ديده به مردم نگاه باز كند
چگونه دوست ندارد اياز را محمود ؟ * كه او نگاه به چشم خوش اياز كند
ز جور تو بگريزم ، برم بعشق پناه * كه از غم تو مرا عشق بىنياز كند
2430
نياز و ناز من و تو فروبرد بدمى * نهنگ عشق حقيقت دهن چو باز كند
ازين حديث ، اگرچه ز پرده بيرونست ، * زمانه پردهء عشاق بس كه ساز كند