تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
1 - 2 - 5 - 13 - 15 2335
ز اشتياق تو ، جانا ، دلم بجان آمد * بيا ، كه با غم تو برنمىتوان‌آمد
بيا ، كه با لب تو ماجرا نكرده هنوز * بجاى خرقه دل و ديده در ميان آمد « 1 »
به چشم مست تو گفتم : دلم بجان آيد * لب تو گفتا : اينك دلت بجان آمد
بديد تا نظر از دور ناردان لبت * بسا كه چشم مرا آب در دهان آمد
نيامد از دو جهان جز رخ تو در نظرم * از آنگهى كه مرا چشم در جهان آمد
2340
ز روشنايى روى تو در شب تاريك * نمىتوان بسر كوى تو نهان آمد
5 - 13
آشكارا نهان كنم تا چند ؟ * دوست مىدارمت به بانگ بلند
دلم از جان نخست دست بشست * بعد از ان ديده بر رخت افگند
عاشقان تو نيك معذورند * زانكه نبود كسى ترا مانند
ديده‌اى كو رخ تو ديده بود * خواه راحت رسان و خواه گزند
2345
اى ملامت‌كنان مرا در عشق ، * گوش من نشنود ازين‌سان پند
گرچه من دور مانده‌ام ز برت * با خيال تو كرده‌ام پيوند
آن چنان در دلى كه پندارى * ناظرم در تو دايم ، اى دلبند
تو كجايى و ما كجا هيهات ! * اى عراقى ، خيال خيره مبند
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15
آن را كه غمت ز در براند * بختش همه در بدر دواند
2350
و آن را كه عنايت تو ره داد * جز بر در تو رهى نداند
و آن را كه قبول عشقت افتاد * جان را بدهد ، غمت ستاند
عاشق كه گذر كند بكويت * جان پيش سگ درت فشاند
هامش
( 1 ) همين مضمون را حافظ چنين سروده است :ماجرا كم كن و باز آ كه مردم چشم * خرقه از سر بدر آورد و به شكرانه بسوخت