تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
ترا ، چنان كه تويى ، تا كسيت نشناسد * رخ تو هر نفسى رنگ ديگر آميزد
اگرچه خون عراقى بريزى از ديده * به خاك پاى تو كز عشق تو نپرهيزد
1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
اگر يك‌بار زلف يار از رخسار برخيزد * هزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخيزد
و گر غمزه‌اش كمين سازد دل از جان دست بفشاند * و گر زلفش برآشوبد ز جان زنهار برخيزد
چو رويش پرده بگشايد كه و صحرا برقص آيد * چو عشقش روى بنمايد خرد ناچار برخيزد
2240
صبا گر از سر زلفش به گورستان برد بويى * ز هر گورى دو صد بيدل ز بوى يار برخيزد
نسيم زلفش ار ناگه بتركستان گذر سازد * هزاران عاشق از سقسين و از بلغار برخيزد
نواى مطرب عشقش اگر در گوش جان آيد * ز كويش دست بفشاند قلندروار برخيزد
چو ياد او شود مونس ز جان اندوه بنشيند * چو اندوهش شود غم خور ز دل تيمار برخيزد
دلا بىعشق او منشين ز جان برخيز و سر در باز * چو عياران مكن كارى كه گرد از كار برخيزد
2245
درين دريا فگن خود را مگر درى بدست آرى * كزين درياى بىپايان گهر بسيار برخيزد
و گر موجيت بربايد ، زهى دولت ، ترا آن به * كه عالم پيش قدر تو چو خدمتگار برخيزد
حجاب ره تويى برخيز و در فتراك عشق آويز * كه بىعشق آن حجاب تو ز ره دشوار برخيزد
عراقى ، هر سحرگاهى برآر از سوز دل آهى * ز خواب اين ديدهء بختت مگر يك‌بار برخيزد
1 - 5 - 12 - 13 - 16
آن را كه چو تو نگار باشد * با خويشتنش چه كار باشد ؟
2250
ناخوش نبود كسى كه او را * يارى چو تو در كنار باشد
ناخوش چو منى بود كه پيوست * دل خسته و جان فگار باشد
مآزار ز من ، اگر بنالم * ماتم زده سوكوار باشد
وان ديده كه او نديد رويت * شايد اگر آشكار باشد
آن‌كس كه جدا فتاد از تو * دور از تو هميشه زار باشد
2255
كليات ( فارسى ) — صفحة 185 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى