مرا چون نيست از عشقش بجز تيمار و غم روزى * ضرورت مىخورم هر دم غم و تيمار چتوان كرد ؟
عراقى نيك مىخواهد كه فخر عالمى باشد * و ليكن يار مىخواهد كه باشد عار چتوان كرد ؟
1 - 5 - 12 - 13 - 15
از در يار گذر نتوان كرد * رخ سوى يار دگر نتوان كرد
ناگذشته ز سر هر دو جهان * بر سر كوش گذر نتوان كرد
2180
زان چنان رخ ، كه تمناى دلست * صبر ازين بيش مگر نتوان كرد
با چنين ديده ، كه پرخونابست * به چنان روى نظر نتوان كرد
چون حديث لب شيرينش رود * ياد حلوا و شكر نتوان كرد
سخن زلف مشوش بگذار * دل ازين شيفتهتر نتوان كرد
قصهء درد دل خود چه كنم ؟ * راز خود جمله سمر نتوان كرد
2185
غم او مايهء عيش و طربست * از طرب بيش حذر نتوان كرد
گرچه دل خون شود از تيمارش * غمش از سينه بدر نتوان كرد
ابتلاييست درين راه مرا * كه از آن هيچ خبر نتوان كرد
گفتم : اى دل ، بگذر زين منزل * محنتآباد مقر نتوان كرد
گفت : جايى كه عراقى باشد * زود از آنجاى سفر نتوان كرد
1 - 15 - 16 2190
بدين زبان صفت حسن يار نتوان كرد * به طعمهء پشه عنقا شكار نتوان كرد
بگفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت * به جستوجو طلب وصل يار نتوان كرد
بدان مخسب كه در خواب روى او بينى * خيال او بود آن ، اعتبار نتوان كرد
دو چشم تو ، خود اگر عاشقى ، پرآب بود * بر آب نقش لطيف نگار نتوان كرد
به چشم او رخ او بين ، به ديدهء خفاش * به آفتاب نظر آشكار نتوان كرد