بخواب در سحرى ، با خيال او گفتم * كه دشمنى همه با دوستدار نتوان كرد
بگوى تا نكند زلف تو پريشانى * كه بيش ازين دل ما بىقرار نتوان كرد
بتيغ غمزهء خونخوار جان مجروحم * هزار بار ، به روزى ، فگار نتوان كرد
دلم كه با غم عشق تو در ميان آيد * بهر گنه ز كنارش كنار نتوان كرد
2220
بدان كه نام وصال تو بردهام روزى * بدست هجر مرا جانسپار نتوان كرد
بخشم گفت خيالش كه : با سليمانى * براى مورچهاى كارزار نتوان كرد
ميان هجر و وصالش گر اختيار دهند * ز هر دو هيچ يكى اختيار نتوان كرد
نه اى چو شاد ، عراقى ، بمير از غم يار * كه زندگانى بىغمگسار نتوان كرد
1 - 12 - 15
بتم از غمزه و ابرو همه تير و كمان سازد * به غمزه خوندل ريزد به ابرو كار جان سازد
2225
چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتارست * چرا مژگان كند ناوك چرا ابرو كمان سازد ؟
خرابيها كند چشمش كه نتوان كرد در عالم * چه شايد گفت با مستى كه خود را ناتوان سازد ؟
دل و جان همه عالم فداى لعل نوشينش * كه چون جام طرب نوشد دو عالم جرعهدان سازد ؟
غلام آن نگارينم كه از رخ مجلس افروزد * لب او از شكر خنده شراب عاشقان سازد
بتى كز حسن در عالم نمىگنجد عجب دارم * كه دايم در دل تنگم چگونه خان و ما نسازد ؟
2230
عراقى ، بگذر از غوغا ، دلى فارغ بدست آور * كه سيمرغ وصال او در آنجا آشيان سازد
1 - 2 - 12 - 15 - 16
چنين كه غمزهء تو خون خلق مىريزد * عجب نباشد اگر رستخيز انگيزد
فتور غمزهء تو صد هزار صف بشكست * كه در ميانه يكى گرد برنمىخيزد
ز چشم جادوى مردافگن شبه رنگت * جهان ، اگر بتواند ، دواسبه بگريزد
2235
فروغ عشق تو تا كى روان من سوزد * فريب چشم تو تا چند خون من ريزد ؟
مرنج ، اگر بسر زلف تو درآويزم * كه غرقه هر چه ببيند درو بياويزد