گويند : نيكوان را نظارگى نبايد * كآنجا كه درد نبود درمان چه كار دارد ؟
آرى ، ولى چو عاشق پوشيد رنگ معشوق * آن دم ميان ايشان دربان چه كار دارد ؟
جايى كه در ميانه معشوق هم نگنجد * مالك چه زحمت آرد ؟ رضوان چه كار دارد ؟
1 - 2 - 3 - 4 - 12 - 15 - 16
خرم تن آن كس كه دل ريش ندارد * و انديشهء يار ستمانديش ندارد
2040
گويند رقيبان كه : ندارد سر تو يار * سلطان چه عجب گر سر درويش ندارد ؟
او را چه خبر از من و از حال دل من ؟ * كو ديدهء پرخون و دل ريش ندارد
اين طرفه كه او من شد و من او و ز من يار * بيگانه چنان شد كه سر خويش ندارد
هان ، اى دل خونخوار ، سر محنت خود گير * كان يار سر صحبت ما بيش ندارد
معشوق چو شمشير جفا بركشد ، از خشم * عاشق چه كند گر سر خود پيش ندارد ؟
2045
بيچاره دل ريش عراقى كه هميشه * از نوش لبان بهره بجز نيش ندارد
1 - 2 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
بيا ، كين دل سر هجران ندارد * بجز وصلت دگر درمان ندارد
بوصل خود دلم را شاد گردان * كه خسته طاقت هجران ندارد
بيا ، تا پيش روى تو بميرم * كه بىتو زندگانى آن ندارد
چگونه بىتو بتوان زيست آخر ؟ * كه بىتو زيستن امكان ندارد
2050
بمردم ز انتظار روز وصلت * شب هجران مگر پايان ندارد ؟
بيا ، تا روى خوب تو ببينم * كه مهر از ذره رخ پنهان ندارد
ز من بپذير ، جانا ، نيمجانى * اگرچه قيمت چندان ندارد
چه باشد گر فراغت والهى را * چنين سرگشته و حيران ندارد ؟
وصالت تا ز غم خونم نريزد * عراقى را شبى مهمان ندارد