در دل چو عشقت آيد ، سوداى جان نماند * در جان چو مهرت افتد ، عشق روان نگنجد
1960
دل كز تو بوى يابد در گلستان نپويد * جان كز تو رنك بيند اندر جهان نگنجد
پيغام خستگانت در كوى تو كه آرد ؟ * كآنجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
آن دم كه عاشقان را نزد تو بار باشد * مسكين كسى كه آنجا در آستان نگنجد
بخشاى بر غريبى كز عشق تو بميرد * و آنگه در آستانت خود يك زمان نگنجد
جان داد دل كه روزى كوى تو جاى يابد * نشناخت او كه آخر جايى چنان نگنجد
1965
آن دم كه با خيالت دل راز عشق گويد * گر جان شود عراقى ، اندر ميان نگنجد
2 - 5 - 12 - 13 - 15
امروز مرا در دل جز يار نمىگنجد * وز يار چنان پر شد كاغيار نمىگنجد
در چشم پرآب من جز دوست نمىآيد * در جان خراب من جز يار نمىگنجد
با اين همه غم شادم كندر دل تنگ من * غم راه نمىيابد ، تيمار نمىگنجد « 1 »
اين لحظه از آن شادم كندر دل تنگ من * غم جاى نمىگيرد ، تيمار نمىگنجد
1970
اين قطرهء خون تا يافت از لعل لبش رنگى * از شادى آن در پوست چون نار نمىگنجد
رو بر در او سرمست ، از عشق رخش ، زيراك : * در بزم وصال او هشيار نمىگنجد
شيداى جمال او در خلد نيارامد * مشتاق لقاى او در نار نمىگنجد
چون پرده براندازد عالم بسر اندازد * جايى كه يقين آيد پندار نمىگنجد
هم ديدهء او بايد ، تا حسن رخش بيند * با دوست مرا در دل آزار نمىگنجد « 1 »
1975
از گفت بد دشمن آزرده نگردم ، زانك : * با دوست مرا در دل آزار نمىگنجد
جانم در دل مىزد ، گفتا كه : برو اين دم * با يار درين جلوه ديار نمىگنجد
خواهى كه درون آيى بگذار عراقى را * كندر طبق انوار اطوار نمىگنجد
هامش
( 1 ) پيداست كه اين بيت و بيت بعد نسخه بدل يكديگرند