تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 166

مساهمون:

ص١٦٦
گرچه گه‌گه وعدهء وصلم دهد * خندهء تو ، دل بر آن نتوان نهاد « 1 »
حال من زلفت پريشان مىكند * پس گنه بر ديگران نتوان نهاد
در جهان چون هر چه خواهى مىكنى * جرم بر هر ناتوان نتوان نهاد
بر سر خوان لبت ، خود بىجگر * لقمه‌اى خوش در دهان نتوان نهاد « 1 »
1885
هر چه هست اندر همه عالم تويى * نام هستى بر جهان نتوان نهاد
چون ترا ، جز تو ، نمىبيند كسى * منتى بر عاشقان نتوان نهاد
بر در وصلت چو كس مىنگذرد * تهمتى بر انس و جان نتوان نهاد
عاشق تو هم تو بس ، پس نام عشق * گه برين و گه بر آن نتوان نهاد
عشق تو مهمان و ما را هيچ نه * هيچ پيش ميهمان نتوان نهاد « 1 »
1890
تا نگيرد دست من دامان تو * پاى دل بر فرق جان نتوان نهاد
نيم‌جانى پيش او نتوان كشيد * پيش سيمرغ استخوان نتوان نهاد « 1 »
شب در دل مىزدم ، وصل تو گفت : * زود پا بر آسمان نتوان نهاد « 1 »
تا ترا در دل هواى جان بود * پاى بر آب روان نتوان نهاد « 1 »
چون عراقى آستين ما گرفت * رخت او بر آسمان نتوان نهاد
1 - 2 - 12 - 16 1895
هر شب دل پرخونم بر خاك درت افتد * باشد كه چو روز آيد بر وى گذرت افتد
زيبد كه ز درگاهت نوميد نگردد باز * آن كس كه به اميدى بر خاك درت افتد
آيم بدرت افتم ، تا جور كنى كمتر * از بخت بدم گويى خود بيشترت افتد
اى دوست ، مرا نبود از تو طمع پرسش * راضيم به دشنامى آن نيز گرت افتد
من خاك شوم ، جانا ، در رهگذرت افتم * آخر بغلط روزى بر من گذرت افتد
1900
گفتم كه : بده دادم ، بيداد فزون كردى * بد رفت ، ندانستم ، گفتم : مگرت افتد
در عمرى ، اگر يكدم ، خواهى كه دهى دادم * ناگاه چو وابينى رايى دگرت افتد
هامش
( 1 ) اين بيت در غزل پيش هم آمده است .
كليات ( فارسى ) — صفحة 166 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى