1 - 12 - 15 - 16
باز دل از در تو دور افتاد * در كف صد بلا صبور افتاد
نيك نزديك بود بر در تو * تا چه بد كرد كز تو دور افتاد ؟
يا حسد برد دشمن بددل * يا مرا دوستى غيور افتاد
ماتم خويشتن همىدارد * چون مصيبتزده ، ز سور افتاد
چون ز خاك در تو سرمه نيافت * ديدهام بىضيا و نور افتاد
1825
جان كه يك ذره انده تو بيافت * در طربخانهء سرور افتاد
از بهشت رخ تو بىخبرست * تن كه در آرزوى حور افتاد
چون عراقى نيافت راه به تو * گمرهى گشت و در غرور افتاد
1 - 2 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
عشق شورى در نهاد ما نهاد * جان ما در بوتهء سودا نهاد
گفتگويى در زبان ما فگند * جستجويى در درون ما نهاد
1830
داستان دلبران آغاز كرد * آرزويى در دل شيدا نهاد
رمزى از اسرار باده كشف كرد * راز مستان جمله بر صحرا نهاد
قصهء خوبان به نوعى باز گفت * كآتشى در پير و در برنا نهاد
از خمستان جرعهاى بر خاك ريخت * جنبشى در آدم و حوا نهاد
عقل مجنون در كف ليلى سپرد * جان وامق در لب عذرا نهاد
1835
دم بدم در هر لباسى رخ نمود * لحظه لحظه جاى ديگر پا نهاد
چون نبود او را معين خانهاى * هر كجا جا ديد ، رخت آنجا نهاد
بر مثال خويشتن حرفى نوشت * نام آن حرف آدم و حوا نهاد
حسن را بر ديدهء خود جلوه داد * منتى بر عاشق شيدا نهاد
هم به چشم خود جمال خود بديد * تهمتى بر چشم نابينا نهاد
1840
يك كرشمه كرد با خود ، آنچنانك : * فتنهاى در پير و در برنا نهاد