12 - 15 - 16
بر من ، اى دل ، بند جان نتوان نهاد * شور در ديوانگان نتوان نهاد
هاىوهويى در فلك نتوان فگند * شر و شورى در جهان نتوان نهاد
چون پريشانى سر زلفت كند * سلسله بر پاى جان نتوان نهاد
چون خرابى چشم مستت مىكند * جرم بر دور زمان نتوان نهاد
عشق تو مهمان و ما را هيچ نه * هيچ پيش ميهمان نتوان نهاد
1865
نيمجانى پيش او نتوان كشيد * پيش سيمرغ استخوان نتوان نهاد
گرچه گهگه وعدهء وصلم دهد * غمزهء تو ، دل بر آن نتوان نهاد
گويمت : بوسى به جانى ، گوييم : * بر لبم لب رايگان نتوان نهاد
بر سر خوان لبت ، خود بىجگر * لقمهاى خوش در دهان نتوان نهاد
بر دلم بار غمت چندين منه * بر كهى كوه گران نتوان نهاد
1870
شب در دل مىزدم ، مهر تو گفت : * زود پا بر آسمان نتوان نهاد
تا ترا در دل هواى جان بود * پاى بر آب روان نتوان نهاد
تات وجهى روشنست ، اين هفتخوان * پيش تو بس ، هشتخوان نتوان نهاد
ور عراقى محرم اين حرف نيست * راز با او در ميان نتوان نهاد
2 - 3 - 4 - 12 - 15 - 16
بىرخت جان در ميان نتوان نهاد * بىيقين پا بر گمان نتوان نهاد
1875
جان ببايد داد و بستد بوسهاى * بىكنارت در ميان نتوان نهاد
نيمجانى دارم از تو يادگار * بر لبت لب رايگان نتوان نهاد
در جهان چشمت خرابى مىكند * جرم بر دور زمان نتوان نهاد « 1 »
چون پريشانى سر زلفت كند * سلسله بر پاى جان نتوان نهاد « 2 »
خون ما ز ابرو و مژگان ريختى * تير به زين در كمان نتوان نهاد
1880
هامش
( 1 ) اين بيت با اندك اختلافى در غزل پيش هم هست
( 2 ) اين بيت در غزل پيش هم مكرر شده است