تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
دل به غمش بود شاد ، رفت غمش هم ز دل * غم چه كند در دلى كآن‌همه سودا گرفت ؟
ديدهء گريان مگر بر جگر آبى زند ؟ * كآتش سوداى او در دل شيدا گرفت
1785
خوش‌دلكى داشتم ، با دل پردرد خويش * لشكر هجران بتاخت در سر من تا گرفت
دين و دل و هوش من هر سه به تاراج برد * جان و تن و هر چه بود جمله به يغما گرفت
خوش‌دليى داشتم ، با دل پردرد خويش * لشكر هجرش بتاخت در دل ما پا گرفت « 1 »
هجر مگر در جهان هيچ كسى را نيافت * كز همه وامانده‌اى ، هيچ‌كسى را گرفت
هيچ‌كسى در جهان يار عراقى نشد * لاجرمش عشق يار بىكس و تنها گرفت
1790 1 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
باز هجر يار دامانم گرفت * باز دست غم گريبانم گرفت
چنگ در دامان وصلش مىزدم * هجرش اندر تاخت ، دامانم گرفت
جان ز تن از غصه بيرون‌خواست شد * محنت آمد ، دامن جانم گرفت
در جهان يكدم نبودم شادمان * زان زمان كاندوه جانانم گرفت
آتش سوداش ناگه شعله زد * در دل غمگين حيرانم گرفت
1795
تا چه بد كردم ؟ كه بد شد حال من * هر چه كردم عاقبت آنم گرفت
5 - 12 - 13 - 15 - 16
مرا گر يار بنوازد ، زهى دولت زهى دولت ! * و گر درمان من سازد ، زهى دولت زهى دولت
ور از لطف و كرم يكره درآيد از درم ناگه * ز رخ برقع براندازد ، زهى دولت زهى دولت
دل زار من پرغم نبوده يك نفس خرم * گر از محنت بپردازد ، زهى دولت زهى دولت
فراق يار بىرحمت مرا در بوتهء زحمت * گر ازين بيش نگدازد ، زهى دولت زهى دولت
1800
چنينم زار نگذارد ، به تيماريم ياد آرد * ورم از لطف بنوازد ، زهى دولت زهى دولت
و راز كوى فراموشان فراقش رخت بربندد * وصالش رخت دربازد ، زهى دولت زهى دولت
هامش
( 1 ) پيداست كه اين بيت نسخه بدل بيت 1786 است .