تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
هر كه مجنون نشد درين سودا * اى عراقى ، بگو كه : عاقل نيست
1 - 2 - 5 - 7 - 12 - 13 - 15
ساقى ، ار جام مى دمادم نيست * جان فداى تو ، درديى كم نيست
1745
من كه در ميكده كم از خاكم * جرعه‌اى هم مرا مسلم نيست
جرعه‌اى ده ، مرا ز غم برهان « 1 » * كه دلم بىشراب خرم نيست
از خودى خودم خلاصى ده * كز خودم زخم هست مرهم نيست
چون حجاب منست هستى من * گر نباشد ، مباش ، گو : غم نيست
ز آرزوى دمى دلم خون شد * كه شوم يك نفس درين دم « 2 » نيست
1750
بهر دل درهم و پريشانم * چه كنم ؟ كار دل فراهم نيست
خوشدلى در جهان نمىيابم * خود خوشى در نهاد عالم نيست
در جهان گر خوشى كمست مرا * خوش از آنم « 3 » كه ناخوشى هم نيست
كشت اميد را ، كه خشك بماند * بهتر از آب چشم من نم نيست
ساقيا ، يك دمم حريفى كن * كين دمم جز تو هيچ همدم نيست
1755
ساغرى ده ، مرا ز من برهان * كه عراقى حريف و محرم نيست
1 - 2 - 4 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
عشق سيمرغست ، كو را دام نيست * در دو عالم زو نشان و نام نيست « 4 »
پى بكوى او همانا كس نبرد * كندر آن صحرا نشان گام نيست
در بهشت وصل جان‌افزاى او * جز لب او كس رحيق‌آشام نيست
جمله عالم جرعه چين جام اوست * گرچه عالم خود برون از جام نيست
1760
ناگه از رخ گر براندازد نقاب * سر بسر عالم شود ناكام ، نيست
صبح و شامم طره و رخسار اوست * گرچه آنجا كوست صبح و شام نيست
هامش
( 1 ) خ ل : به يكى جرعه شاد كن دل من ( 2 ) خ ل : وزان كم ( 3 ) خ ل : ندانم ( 4 ) رجوع شود به صحيفهء 56 مقدمهء ديوان