سپاه عشق تو از گوشهاى كمين بگشود * هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حديث حسن تو ، هرجا كه در ميان آمد * ز ذوق ، هر كه دلى داشت ، در ميان انداخت
قبول تو همه كس را بر آشيان جا كرد * مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت ؟
1495
چو در سماع عراقى حديث دوست شنيد * بجاى خرقه بقوال جان توان انداخت
1 - 2 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
عراقى بار ديگر توبه بشكست * ز جام عشق شد شيدا و سرمست
پريشان سر زلف بتان شد * خراب چشم خوبانست پيوست
چه خوش باشد خرابى در خرابات ! * گرفته زلف يار و رفته از دست
ز سوداى پرىرويان عجب نيست * اگر ديوانهاى زنجير بگسست
1500
بگرد زلف مهرويان همىگشت * چو ماهى ناگهان افتاد درشست
به پيرانسر ، دل و دين داد بر باد * ز خود فارغ شد و از جمله وارست
سحرگه از سر سجاده برخاست * ببوى جرعهاى زنار بربست
ز بند نام و ننگ آنگه شد آزاد * كه دل را در سر زلف بتان بست
بيفشاند آستين بر هر دو عالم * قلندروار در ميخانه بنشست
1505
لب ساقى صلاى بوسه درداد * عراقى توبهء سىساله بشكست
1 - 3 - 5 - 12 - 13 - 15 - 16
ساقى قدحى شراب در دست * آمد ز شرابخانه سرمست
آن توبهء نادرست ما را * همچون سر زلف خويش بشكست
از مجلسيان خروش برخاست * كان فتنهء روزگار بنشست
ماييم كنون و نيمجانى * و آن نيز نهاده بر كف دست
1510
آن دل ، كه ازو خبر نداريم * هم در سر زلف اوست گر هست
ديوانهء روى اوست دايم * آشفتهء موى اوست پيوست