تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
وقت طربست ، ساقيا ، خيز * درده قدح نشاطانگيز
از جور تو رستخيز برخاست * بنشان شر و شور و فتنه ، برخيز
بستان دل عاشقان شيدا * وز طرهء دلربا درآويز
خون دل ما بريز و آنگاه * با خاك درت بهم برآميز
و آن خنجر غمزهء دلاور * هر لحظه به خون ما بكن تيز
1305
كردم هوس لبت ، نديدم * كامى چو از آن لب شكرريز
نذرى كردم كه : تا توانم * توبه كنم از صلاح و پرهيز
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
ساقى ، چه كنم بساغر و جام ؟ * مستم كن از آن مى غم انجام
با ياد لب تو عاشقان را * حاجت نبود بساغر و جام
گوشم سخن لب تو بشنود * خشنود شد ، از لبت ، به دشنام
1310
دل زلف تو دانه ديد ، ناگاه * افتاد ببوى دانه در دام
سوداى دو زلف بىقرارت * برد از دل من قرار و آرام
باشد كه رسم بكام روزى * در راه اميد مىزنم گام
ور زانكه نشد لب تو روزى * دانى چه كنم بكام و ناكام ؟
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
دست از دل بىقرار شستم * وندر سر زلف يار بستم
1315
بيدل شدم وز جان به‌يك‌بار * چون طرهء يار برشكستم
گويند چگونه‌اى ؟ چه گويم ؟ * هستم ز غمش چنان كه هستم