1355
مستم كن ، آنچنانكه در حال * از هستى خود كنم فراموش
ور خود سوى من كنى نگاهى * بىباده شوم خراب و مدهوش
سرمست شوم چو چشم ساقى * گر هيچ بيابم از لبت نوش
كى بو كه ز لطف دلنوازت * گيرم همه كام دل در آغوش ؟
دارد چو بلطف دلبرم چشم * مىدار تو هم به حال او گوش
1360
مكذار برهنهام ز لطفت * در من تو ز مهر جامهاى پوش
چون نيست مرا كسى خريدار * مولاى توام ، تو نيز مفروش
ديگ دل من ، كه نيز خامست * بر آتش شوق سرزند جوش
در صومعه حشمتت نديدم * اكنون شب و روز بر سر دوش
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
ساقى ، بده آب آتش افروز * چون سوختيم تمامتر سوز
1365
اين آتش من به آب بنشان * وز آب من آتشى برافروز
مى ده ، كه ز بادهء شبانه * در سر بودم خمار امروز
در ساغر دل شراب افگن * كز پرتو آن شود شبم روز
گفتى كه : بنال زار هر شب * ماتم زده را تو نوحه ماموز
چون با من خسته مىنسازى * چه سود ز نالهء من و سوز ؟
1370
دل را ز تو تا شكيب افتاد * بر لشكر غم نگشت پيروز
بخشاى برين دل جگر خوار * رحم آر بدين تن غماندوز
من مىشكنم ، تو باز مىبند * من مىدرم ، از كرم تو مىدوز
از توبه و زهد توبه كردم * اينك چو قلندران شب و روز
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
ساقى ، سر درد سر ندارم * بشكن بنسيم مى خمارم