بگشاى لبت به خنده ، بنماى * از لعل ، تو گوهر شبافروز
زنهار ! از آن دو چشم مستت * فرياد ! از آن دو زلف كينتوز
چون زلف ، تو كج مباز با ما * از قد تو راستى بياموز
1285
ساقى بده ، آن مى طرب را * بستان ز من اين دل غماندوز
آن رفت كه رفتمى به مسجد * اكنون چو قلندران شب و روز
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
اى مطرب عشق ، ساز بنواز * كان يار نشد هنوز دمساز
دشنام دهد بجاى بوسه * و آن نيز به صد كرشمه و ناز
پنهان چه زنم نواى عشقش ؟ * كز پرده برون فتاده اين راز
1290
درپاش كسى كه سر نيفگند * چون طرهء او نشد سرافراز
دربند خودم ، بيار ساقى * آن مى كه رهاندم ز خود باز
عمريست كز آرزوى آن مى * چون جام بماندهام دهنباز
گفتى كه : بجوى تا بيابى * اينك طلب تو كردم آغاز
در ميكده مىكشم سبويى * باشد كه بيابم از تو بويى
ساقى ، بده آب زندگانى * اكسير حيات جاودانى
1295
مى ده ، كه نمىشود ميسر * بىآب حيات زندگانى
هم خضر خجل ، هم آب حيوان * چون از خط و لب شكرفشانى
گوشم چو صدف شود گهر چين * زان دم كه ز لعل در چكانى
شمشير مكش بكشتن ما * كز ناز و كرشمه درنمانى « 1 »
هر لحظه كرشمهاى دگر كن * بفريب مرا ، چنان كه دانى
1300
در آرزوى لب تو بودم * چون دست نداد كامرانى
هامش
( 1 ) در 9 ازين ببعد نوشته شده است .