1090
غرق آبيم و آب مىجوييم * در وصاليم و بىخبر ز وصال
آفتاب اندرون خانه و ما * در بدر مىرويم ، ذره مثال
گنج در آستين و مىگرديم * گرد هر كوى بهر يك مثقال
چند گرديم خيره گرد جهان ؟ * چند باشيم اسير ظن و خيال ؟
درده ، اى ساقى ، از لبت جامى * كز نهاد خودم گرفت ملال
1095
آفتابى ز روى خود بنماى * تا چو سايه رخ آورم بزوال
تا ابد با ازل قرين گردد * دى و فرداى ما شود همه حال
در چنين حال شايد ار گويم * گرچه باشد به نزد عقل محال
كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
اى به تو روز و شب جهان روشن * بىرخت چشم عاشقان روشن
1100
بحديث تو كام دل شيرين * بجمال تو چشم جان روشن
شد بنور جمال روشن تو * عالم تيره ناگهان روشن
آفتاب رخ جهانگيرت * مىكند دم بدم جهان روشن
ز ابتدا عالم از تو روشن شد * كز يقين مىشود گمان روشن
مىنمايد ز روى هر ذره * آفتاب رخت عيان روشن
كى توان كرد در خم زلفت * خويشتن را ز خود نهان روشن ؟
1105
اى دل تيره ، گر نگشت ترا * سر توحيد اين بيان روشن
اندر آيينهء جهان بنگر * تا ببينى همان زمان روشن
كه همه هست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
مطرب عشق مىنوازد ساز * عاشقى كو ؟ كه بشنود آواز
هر نفس پردهاى دگر سازد * هر زمان زخمهاى كند آغاز
همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيد اين چنين صداى دراز ؟