به زبان شرح عشق نتوان گفت * كه نمىگردد از بيان روشن
1055
گرچه خود غير را وجودى نيست * بر عراقى شد اين زمان روشن
كه به غير از تو در جهان كس نيست * جز تو موجود جاودان كس نيست
و له ايضا 1 - 3 - 4 - 5 - 7 - 12 - 13 - 15 - 16
طاب روح النسيم بالاسحار * اين دور النديم بالانوار « 1 »
در خماريم ، كو لب ساقى ؟ * نيممستيم ، كو كرشمهء يار ؟
طرهاى كو ؟ كه دل درو بنديم * چهرهاى كو ؟ كه جان كنيم نثار
خيز ، كز لعل يار نوشينلب * به كف آريم جان نوش گوار
1060
كه جزين باده باز نرهاند * نيممستان عشق را ز خمار
در سر زلف يار دل بنديم * تا بروز آيد آخر اين شب تار
ز آفتابى كه كون ذرهء اوست * برفروزيم ذرهوار عذار
چونكه همرنك آفتاب شويم * شايد آن لحظه گر كنيم اقرار
كآشكار و نهان همه ماييم * « ليس فى الدار غيرنا ديار »
1065
ور نشد اين سخن ترا روشن * جام گيتىنماى را به كف آر
تا ببينى درو ، كه جمله يكيست * خواه يكصد شمار و خواه هزار
هر پراگندهاى ، كه جمع شود * بر زبانش چنين رود گفتار
گر عراقى زبان فروبستى * آشكارا نگشتى اين اسرار
كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
هامش
( 1 ) بند اول تنها در 7 آمده است ، رجوع كنيد به صحايف 80 - 81