تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
اكئوس تلألأت بمدام * ام شموس تهللت بغمام ؟
1070
از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنك جام و مدام
همه جامست و نيست گويى مى * يا مدامست و نيست گويى جام
چون هوا رنك آفتاب گرفت * هر دو يكسان شدند نور و ظلام
روز و شب با هم آشتى كردند * كار عالم از آن گرفت نظام
گر ندانى كه اين چه روز و شبست ؟ * يا كدامست جام و باده كدام ؟
1075
سريان حيات در عالم * چون مى و جام فهم كن تو مدام
انكشاف حجاب علم يقين * چون شب و روز فرض كن ، و سلام
ور نشد اين بيان ترا روشن * جمله ز آغاز كار تا انجام
جام گيتىنماى را به كف آر * تا ببينى به چشم دوست مدام
كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
آفتاب رخ تو پيدا شد * عالم اندر تفش هويدا شد
1080
وام كرد از جمال تو نظرى * حسن رويت بديد و شيدا شد
عاريت بستد از لبت شكرى * ذوق آن چون بيافت گويا شد
شبنمى بر زمين چكيد سحر * روى خورشيد ديد و در وا شد
بر هوا شد بخارى از دريا * باز چون جمع گشت دريا شد
غيرتش غير در جهان نگذاشت * لاجرم عين جمله اشيا شد
1085
نسبت اقتدار و فعل بما * هم از آن روى بود كو ما شد
جام گيتىنماى او ماييم * كه بما هر چه بود پيدا شد
تا به اكنون مرا نبود خبر * بر من امروز آشكارا شد
كه همه اوست هر چه هست يقين * جان و جانان و دلبر و دل و دين
ما چنين تشنه و زلال وصال * همه عالم گرفته مالامال