گر شبى دامنت بدست آرم * تا قيامت ز دست نگذارم
گرد كويت بفرق مىگردم * بيش ازين نيست در جهان كارم
1020
گر مرا از سگان خود شمرى * هر دو عالم به هيچ نشمارم
چون خيالى شدم ز تنهايى * تا خيال تو در نظر دارم
كار من جز نشاط و شادى نيست * تا به دام غمت گرفتارم
چون بجز تو كسى نمىبينم * غير ازين بر زبان نمىآرم
كه به غير از تو در جهان كس نيست * جز تو موجود جاودان كس نيست
همه عالم چو عكس صورت اوست * بجز از او كسى ندارد دوست
1025
بمجاز اين و آن نهى نامش * به حقيقت چو بنگرى همه اوست
شد سبو ظرف آب در تحقيق * عجب اينست كآب عين سبوست
قطره و بحر جز يكى نبود * آب دريا ، چون بنگرى ، از جوست
بر دلش كشف كى شود اسرار ؟ * هر كه راضى شود ز مغز به پوست
در رخش روى دوست مىبينم * ميل من با جمال او ز آن روست
1030
گرچه خود غير را وجودى نيست * ليكن اثبات اين حديث نكوست
كه به غير از تو در جهان كس نيست * جز تو موجود جاودان كس نيست
تا مرا ديده شد به روى تو باز * دامن از غير تو كشيدم باز
مرغ جان من شكسته درون * در هواى تو مىكند پرواز
عشق فرهاد و طلعت شيرين * سر محمود و خاك پاى اياز
بكشى گر ز روى دلدارى * گره از كار من گشايى باز
1035
هر نفس با دل شكستهء من * سخن عشق خود كنى آغاز
در حقيقت بجز تو نيست كسى * گرچه پوشيدهاى لباس مجاز