تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
در ساحت قدم نبود كون را اثر * در بحر قطره را نتوان يافتن نشان
آنجا نه اسم باشد و نه رسم و نه خبر * توحيد بىمشاركت آنجا شود عيان
بنمود چون جمال جلالش ازل ، بدانك * او باشد و هم او بود و هيچ اين و آن
جمله يكى بود ، نبود از دويى خبر * نه عرش ، نه ثرى ، نه اشارت ، نه ترجمان
900
اين قطره‌اى ز قلزم توحيد بيش نيست * نايد يقين حقيقت توحيد در ميان
توحيد لا يزال نيايد چو در مقال * روشن كنم ضمير بتوحيد ذو الجلال
برتر ز چند و چون جبروت جلال او * بيرون ز گفت‌وگو صفت لا يزال او
نگذشت و نگذرد نظر هيچ كاملى * گرد سرادقات جمال و كمال او
گر نيستى شعاع جمالش ، همه جهان * ناچيز گشتى از سطوات جلال او
905
ورنه نقاب نور جمالش شدى جلال * عالم بسوختى ز فروغ جمال او
از لطف قهر باز نموده فراق او * وز قهر لطف تعبيه كرده وصال او
هر دم هزار عاشق مسكين بداده جان * در حسرت جمال رخ بىمثال او
بس يافته نسيم گلستان ز رأفتش * زنده شده ببوى نسيم شمال او
اى بىخبر ز نفحهء گلزار بوى او * آخر بنال زار سحرگه بكوى او
910
اى بىنياز ، آمده‌ام بر در تو باز * بر درگه قبول تو آورده‌ام نياز
اميدوار بر در لطفت فتاده‌ام * اميد كز درت نشوم نااميد باز
دل زان تست ، بر سر كويت فگنده‌ام * زيرا بدل تويى ، كه تو دانيش جمله راز « 1 »
گر يك نظر كنى بدل سوخته جگر * بازش رهانى از تف هجران جان گداز
از كار سازى دل خود عاجز آمدم * از لطف خويش كار دل خسته‌ام بساز
915
خوارش مكن بذل حجاب خود ، اى عزيز * زيرا كه از نخست بپرورده‌اى به ناز
چون بر در تو بار بود دوستانت را * اى دوست ، در به روى طفيلى مكن فراز
هامش
( 1 ) خ ل : خواهى بمحشر افگن و خواهى همىنواز ؟
كليات ( فارسى ) — صفحة 113 | فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى ) / سعيد نفيسى