و آخر هم آفتاب رويش * شد صورت جسم و جان هويدا
او روى حقست و عين حق نيز * بل عين حقيقتست و اعلا
840
درياب ، كه اوست اسم اعظم * زو گشت عيان صفات و اسما « 1 »
آن ذات كه حق بود صفاتش * او را بنگر ، چه باشد اسما ؟ « 2 »
اسمى كه بود صفات او حق * بنگر كه چه باشدش مسما
و آن نور كه حق به دو توان ديد * باشد همه و الضحى و طاها
فىالجمله كمال صورت اوست * آيينهء ذات حق تعالى
845
در آينه مصطفى چه بيند ؟ * جز حسن و جمال ذات و الا
كو عاشق روى حق ؟ بيا گو * بنكر رخ خوب مصطفى را
در صورت او حق ار نديدى * اينجا بيقين ببينى آنجا
در صورت شرح او عراقى * چون ديد حقيقت آشكارا
اميد كه از شفاعت او * حاصل شودش كلام اعلى
تا هر نفسى به ديدهء حق * بينند همه جمال مطلق
ايضا له 1 - 4 - 5 - 12 - 13 - 16
ساقى ، بيارمى ، كه فرورفت آفتاب * بنمود تيره شب رخ خورشيد مهنقاب
منگر بدان كه روز فروشد ، تو مى بيار * كز آسمان جام برآيد صد آفتاب
بنياد عمر اگرچه خرابست ، باك نيست * خوشتر بود بهار خراباتيان خراب « 2 »
ياران شدند مست و مرا بخت خفته ماند * بيدار كن ببوى مى اين خفته را ز خواب « 2 »
855
بگشا سر قنينه ، كه دربند ماندهام * وز بند من مرا نرهاند مگر شراب
هامش
( 1 ) خ ل :خود اوست حقيقت اسم اعظم * زو ظاهر شد صفات و اسما( 2 ) تكرار قافيه