تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كليات ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
خواهم بخواب درشوم از مستى آن‌چنان * كآواز صور برنكند هم مرا ز خواب « 1 »
مستم كن آن‌چنان‌كه سر از پاى گم كنم * وز شور و عربده همه عالم كنم خراب « 1 »
تا او بود همه ، نه جهان ماند و نه من * خود بشنود ز خود « لمن الملك » را جواب
ساقى ، مدار چشم اميدم در انتظار * صافى و درد ، هر چه بود ، جرعه‌اى بيار
مستم كن آن‌چنان‌كه ندانم كه من منم * خود را دمى مگر بخرابات افگنم
860
فارغ شوم ز شعبده‌بازى روزگار * زين حقهء دو رنك جهان مهره برچنم
قلاش‌وار بر سر عالم نهم قدم * عياروار از خودى خود براشكنم
در تنگناى ظلمت هستى چه مانده‌ام ؟ * تا كى چو كرم پيله همى گرد خود تنم ؟
پيوسته شد ، چو شبنم ، بودم به آفتاب * شايد كه اين زمانه « انا الشمس » درزنم
آرى چو آفتاب بيفتد در آينه * گويد هرآينه كه : همه مهر روشنم
865
سوى سماع قدس گشايم دريچه‌اى * تا آفتاب غيب درآيد ز ورزنم « 2 »
چون پيش آفتاب شوم همچو ذره باز * معذور باشم ار ز « انا الشمس » دم زنم
چون شمع شد وجود من از شمع تفرقه * مطلق بود وجود من ، ارچه معينم
چون عكس آفتاب در آيينه اوفتد * آن دم ازو بپرس نگويد كه آهنم
ساقى ، بيار دانهء مرغان لا مكان * در پيش مرغ همت من دانه‌اى فشان
870
تا ز آشيان كون چو سيمرغ برپرم * پرواز گيرم از خود و از جمله بگذرم
بگذارم اين قفص ، كه پروبال من شكست * زانسوى كائنات يكى بال گسترم
در بوستان بىخبرى جلوه‌اى كنم * وز آشيان هفت درى جان برون برم
شهباز عرشيم ، كه به پرواز من سزد * سدره مقام و كنگرهء عرش منظرم
چه عرش و چه ثرى ؟ كه همه ذره‌اى بود * در پيش آفتاب ضمير منورم
875
هامش
( 1 ) تكرار قافيه ( 2 ) خ ل :خيزم سر از دريچهء عالم برون كنم * باشد كه آفتاب درآيد ز روزنم